امام زمان منو ببخش...

همیشه فکر میکردم منتظر ظهور هستم...
روز دفاعم آ. گفته بود میاد منتها کارش دانشکده ی خودش طول میکشه و دیر میاد و رسماً بگم که نمیاد و گل و کادوشو میاره خونه بهم میده... راستش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از دستش ناراحت شدم... هرچند وقتی فهمیدم از صبح گل رو کل شهر با خودش دور داده بود کمی از جنم کاسته شد اما وقتی گفته بود میام باید می اومد...
من هر لحظه چشمم به در بود... منتظر بودم بیاد... هر بار که یک ...ی در رو باز میکرد تا نذاره من دفاع کنم اول خوشحال میشدم فکر میکردم آ. ست اما بعد می دیدم معاون پژوهشی؛ آموزشی؛ ریاست کل کل... اما هیچکدوم آ. ی من نبودن...
شبش فکر کردم انتظار چه چیز سختیه و من چقدر از قافله اش پرتم... اصلاً اینکه از دست آ. انقدر ناراحت شدم بیشتر از همه واسه ی این بود که برای اولین بار تو زندگیم چشم انتظار کسی بودم...
/ 0 نظر / 22 بازدید