نه روز تا شروع بیست و نه سالگی...

امروز یه تماس یهویی از یه دوست قدیمی داشتم... برای پیگیری کارهای جذب شوهرش اومدن دانشگاه ما میخواست اگر من هستم ببینیم هم... در نه روز مونده به بیست و نه سالگی باید اعتراف کنم فکر نمیکردم انقدر زود پیر بشم که بگم دوستای قدیمی یه چیز دیگه هستن... حرف زدن باهاشون جان آدم رو تازه میکنه...

از فکرهای مسمومی که این روزها تو سرمه باهاش گفتم... البته اول اون شروع کرد... دیدم دارم فکرهای مسمومم رو از دهن یکی دیگه میشنوم... و بعد شروع کردیم به غرغر که بعضی غرغرها چقدر عجیب حال آدمو خوب میکنه... وای خدای من... نفرین بر فکرهای مسموم... اصلاً حرف زدن راجع بهشون هم اشتباهه...

/ 1 نظر / 17 بازدید
nava94

دقیق نمیدونم تولدت چه روزی بوده ولی الان با تاخیر میگم تولدت مبارک خانم معمار😍🌷