شاید نعمت لنگه کفش کهنه در بیابان

بعد از مدتها حس خیلی خیلی خیلی کمرنگ تری از انتظار برای قسمت بعدی هری پاتر رو دارم تجربه میکنم...

آخه اصلاً شهرزاد به دلم ننشسته بود و یه جورایی میتونم بگم اگر شهاب حسینی نبود یا اینکه اینقدر سریالش خوش ساخت نبود اصلاً نیمه کاره رها میکردمش...

از انتهای فصل اول و ازدواجش با فرهاد اصلاً با داستان ارتباط برقرار نکرده بودم

حالا دیگه امشب داره قسمت آخر میاد...

نمیدونم بخاطر سنمه که زیاد شده یا اینکه به خاطر همین علاقه مند آنچنانی نشدنمه ولی انقدر استرس دارم که قباد نمیره یا در واقع بهتر بگم چون مطمئنم می میره استرس دارم که چطور می میره در حد انتظار برای کتابهای جدید هری پاتر استرس دارم... چه شبها که نمیگفتم اگر لندن بودم حتماً میرفتم پشت در کتابفروشیها صف می کشیدم...

تازه تو تعطیلات که داشتیم 5 قسمت آخری رو که ندیده بودیم می دیدیم یاد عجله برای زودتر خوندن هری پاتر میفتادم و اینکه به 70- 80 صفحه آخر که میرسیدم یهو دلم میخواست دیگه تموم نشه... کاش اینقدر زود و تند نمیخوندمش...

وای چه حال غریبی دارم این روزها... میفهمم که داره سنم زیاد میشه و چنگ میزنم به هر باریکه ریسه ای که منو به ریشه ها و سالهای گذشته وصلم کنه...

/ 0 نظر / 27 بازدید