تاريخ : شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

اومدم بنویسم دیگه تو پرشین نمیام تا مطلب جدید باز شد تمام دلم لرزید...

بهر حال اینجا حس میکنم خودمم و خدای خودم...

تنهایی تو اوج نگاه انظار...

تناقض قشنگیه... :)



تاريخ : یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٦ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

 

بعداً نوشت:

باورنکردنیه بعد از میلهای فراوان به پرشین ازشون جواب گرفتم و آرشیوم رو برگردوندن...

ممنونم ازتون... خداقوت...

 

دو بار به پرشین میل دادم

اگر جوابم رو ندن و آرشیوم رو برنگردونم

دیگه هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ

بگذریم

خدا تنهاست بنده هاش هم...



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

کمک کردن به یک انسان ممکن است تمام دنیا را تغییر ندهد؛
اما میتواند دنیا را برای یک انسان تغییر بدهد...



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

ا. بهش میگه حس ب.

آرام یه بار اینجا بهم گفت بو اولین گام تو تجربۀ روحانیه (یا یه چیزی تو این مضمون)

تا حالا با گل نرگس این تجربه رو داشتم الآن تو پروفایل یکی یه ظرف نخودی دیدم وای بوی نخودی یهو پیچید تو سرم... 

خدایا یه لحظه با خودم گفتم چه آدم ویژه ایم من

ولی بعد فکر کردم بهش میگن اختلال حواس 

همین و بس...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٦ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

از بس پرشین هنگ بود نزدیک به یه ماه یادم رفت می اومدم اینجا و حسهای لحظه ایم رو می نوشتم!

 

یادمه یه روز یعنی بعد ماجرای دفاع ارشدم که ص. ا. عقده ای بازی درآورده بود به خدا گفتم تا بهم ظرفیت چیزی رو ندادی به من اون چیز رو نده...

دارم فکر میکنم شاید ظرفیت مدیر شدن نداشتم و تازه دارم پیدا میکنم که این روزها حالم زیاد خوش نبود و باید و دارم بهتر میشم...



تاريخ : یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

هورا پرشین درست شد!

نمیدونستم انقدر بهش وابسته شدم :)))

انگار یه دوست قدیمی بعد مدتها بهم زنگ زده باشه...

ماجراهای این روزها رو بعد میام به تاریخ خودش اینجا ثبت میکنم



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست...

لسان الغیب حافظ شیرازی  



تاريخ : جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

داشتم با تبلت پدر سنتور میزدم

س. تعجب کرد فکر کرد تمرین کردم میزنم

مادر هم از آشپزخونه اومد بیرون تعجب کرد که کی داره سنتور میزنه

خدایا خیلی حال کردم

واقعاً حسی میزدما

ولی اینا فکر کردن با تمرین بوده!

س. میگه روی نت میزنی؟

من که حتی نت هم بلد نیستم عزیز جان...



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

بعد از مدتها برگشتم با دست پر

برای اینکه خودم رو ملزم کنم که مثل آدم رفتار کنم

یه پویش راه انداختم

که البته بی ارتباط با عهد بین من و خدا تو شب قدر 23م امسال نیست...

شخص شخیص خودم با خودم در این پویش عهد بستم

که روزی یه کار خوب کنم و بیام اینجا ثبتش کنم

تا هم خودم بدونم چند منم

هم چون اینجا کسی منو نمیشناسه و ریا نمیشه کارای خوبم رو به بقیه هم یاد بدم شاید اونا بلد نباشن

تبصره: کار نیک در این پویش کاریه که در قبال بقیه صورت گرفته باشه؛ یعنی من اگه برای خودم برم شال بخرم حساب نمیشه!!!

تبصره 2: هر چی کار نیکم مخفی تر بوده باشه اجرش بیشتره

تبصره 3: از ما حرکت از خدا برکت :)))

تبصره 4: بسم الله اگر حریف مایی... حریف می طلبیم... نبود؟



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

از اینکه چند روزه فکر میکنه با رفتن بنده خدا به جای دیگه (آخ که خوش به حال بندته)

اون بی پناه میشه

غلط کرد که کفر گفت

پناه بی پناها تویی

من غلط کردم خدا

منو می بخشی؟

پ.ن: یه کم هم تقصیر خودته ها! چقدر گفتم ایمانم رو قوی کن که ایاک نعبد و ایاک نستعین گفتنم حقیقی باشه! گوش نکردی دیگه خدا جونم... حالا آشتی

پ.ن2: مرسی که هستی آشتی



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

الآن انقدر ناراحتم

که دلم میخواد این وبلاگ رو ببندم

برم تو حیاط تا خود صبح گریه کنم

صبح که شد تا خود غروب تو خیابونا پیاده راه برم و فقط راه برم

و غروب که شد به خونه برگردم

با چشمایی که از بس تو پیاده روی ازشون اشک باریده سرخ سرخ سرخ شدن

اما حیف

من اجازه ی این کار رو هم ندارم

پ.ن: مادر! بفهم چقدر برام عزیزی چقدر برام مهمی چقدر برام بی نظیری... بفهم و به این آسونی دلم رو انقدر نشکون...

 

پ.ن: خدایا جز تو به کی بگم!؟!



تاريخ : یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

خودشیفته خودتی

اما من

تمام شروط لازم و کافی

جهت دانشجوی دکتری شدن رو دارم

من الله توفیق

:)



تاريخ : شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

یکی از اقوام سه سال از من کوچیکتره

این روزا همش راه به راه با نامزدش عکس میذاره رو تلگرامش

با نامزدی که پنج سالی باهاش رفیق بود

و فکر میکنه ما نمیدونستیم

و فکر میکنه ما فکر میکنیم که پسره به شدت خاطرخواه اون شده بود...

انی وی

نیومدم پست بذارم و غیبت کنم

اومدم فقط اینو بنویسم و برم:

یکی از اقوام سه سال از من کوچیکتره

راه به راه با نامزدش عکس میگیره و با فیگورهای خاک بر سری شیر میکنه جای آواتار تلگرامش

و من به این فکر میکنم

سه سال پیش من درگیر پایان نامه کارشناسی ام بودم

سه سال پیش من درگیر مقاله پایان نامه کارشناسیم بودم

سه سال پیش من منتظر جواب اسکیس بودم...

سه سال پیش من...

امروز من دارم میرم ر. دنبال کارای فارغ التحصیلی ارشدم

امروز من دارم میگردم دنبال قوانین جدید پذیرش دکتری

امروز من دارم میگردم دنبال لیست درست منابع دکتری

امروز من دارم میگردم دنبال همایشهای مرتبط واسه مقاله پایان نامه

امروز من ...

 

آره... میشد سفر دنیا آسان تر از این باشد...



تاريخ : جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

چه جوریه که من اگه لباسم رو بدم خیاطم بدوزه میشه مامج

ولی برای سلبریتی ها اون آدم طراح لباسه!؟!

ایضاً در زمینه بنا و آرشیتکت...

و قس علی هذا!!!



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

اونچه که من الآن بعد از دفاع ارشد بهش نیاز دارم

نه خوندن برای آزمون ام اس آر تیه

نه شروع مطالعه ی منابع دکترا

اونچه که من الآن بهش نیاز دارم

تکمیل کتاب در دست تألیفمونه

شروع جلد دوم و سومش

و مطالعه ی قرآنه... رمانه... کتابای شعره

و هرچی که منو به ریشه هام وصل کنه...



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

همیشه فکر میکردم منتظر ظهور هستم...

روز دفاعم آ. گفته بود میاد منتها کارش دانشکده ی خودش طول میکشه و دیر میاد و رسماً بگم که نمیاد و گل و کادوشو میاره خونه بهم میده... راستش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از دستش ناراحت شدم... هرچند وقتی فهمیدم از صبح گل رو کل شهر با خودش دور داده بود کمی از جنم کاسته شد اما وقتی گفته بود میام باید می اومد...

من هر لحظه چشمم به در بود... منتظر بودم بیاد... هر بار که یه خری در رو باز میکرد تا نذاره من دفاع کنم اول خوشحال میشدم فکر میکردم آ. ست اما بعد می دیدم معاون پژوهشی؛ آموزشی؛ ریاست کل کل... اما هیچکدوم آ. ی من نبودن...

شبش فکر کردم انتظار چه چیز سختیه و من چقدر از قافله اش پرتم... اصلاً اینکه از دست آ. انقدر ناراحت شدم بیشتر از همه واسه ی این بود که برای اولین بار تو زندگیم چشم انتظار کسی بودم...



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

دیروز دفاع کردم

از 18 نمره جلسه دفاعیه 18 شدم

البته با وجود استادی که راهنمام بود اصلاً دور از انتظار نبود...

جالب تر از اون حضور و مزاحمتهای آموزش، پژوهش و شخص ریاست بود که باعث شد دفاع یک ربعه ی من، از 2و نیم تا 5.5 طول بکشه

و چه داور فوق العاده ای داشتم

بنده خدا تو تایمهایی که استادم و مدیر گروه می رفتن بیرون که رایزنی کنن جلسه دفاع منو بهم نزنن طفلی یک سره بهم روحیه میداد و با شوخی هاش سعی میکرد ذهن منو شاد و آماده نگه داره...

 

خدایا شکرت...

پ.ن: جز یک درس که به خاطر دفاعم ازش خواستم نمره ام رو زودتر رد کنه و اون بجای حقم که انصافاً میتونست 20 باشه 16 رد کرد باقی نمره هام 18 به بالاست... و فقط به خاطر این درس معدلم به زیر 19 رسیده... بازم خدا رو شکر...

 

پ.ن 2: امیدوارم بعد این ماجراها پژوهش بهم 2 نمره رو کامل بده و این جا هم حقم خورده نشه...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

در راستای پخش مجدد دودکش به یه نتیجه ای رسیدم!

آدم وقتی پای دلش واسسه

تهش هر چی باشه خودش خواسته

 

خدایا این عدم هجرت من و موندنم به پای خیلی چیزا، نتیجه ی دلداگی م به تو و محبان تو بود... ازم قبولش کن و یا برام مسیر رسیدن به آرزوهام رو فراهم کن و یا بهم شعوری بده که حسرت به دست نیاوردنشون دنیا و آخرتمو نابود نکنه...

 

اللهم وقفنا بما تحب و ترضی...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ | ٤:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

اگه بگم با دفاع مقدس مشکل داشتم دروغه

اما همیشه سؤالهای زیادی نسبت بهش داشتم

ولی این غواصا... جای هیچ سؤالی برام نذاشته...

یکی دیگه شون که شناسایی شده یه شونزده ساله ی بهشهریه...

خدایا من چی کارم پس؟!؟

مرگ بر سیاست که الآن همه شرمنده شهداییم



تاريخ : پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

دلم میخواد گریه کنم...

امروز 30 ماه هفتم میلادی و تولد هری پاتره...

که حقیقتا در شکلگیری شخصیت من نقش داشته

و آ. عزیز که منو باهاش آشنا کرد...

و غمگینم از اینکه دیگه دلم مثل اون موقعها برای انتشار یه کتاب پر نمیکشه و بجاش کلی دغدغه داره...

قیل و قال کودکی

بر نگردد

دریغاااا...



  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ