تاريخ : شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٦ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست...

لسان الغیب حافظ شیرازی  



تاريخ : سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

کسی هرگز کتاب نمیخواند...

ما لابلای کتابها خود را میخوانیم...




تاريخ : سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

باز با استاد دعوام شد :/

البته این دفعه خیلی مهربانانه دعوام کرد :)))

یکی از همکارای قدیمی که رسماً ... بود و ما دل خوشی ازش نداشتیم زنگ زده بود با استاد در مورد کتاب کردن پایان نامه ش مشورت کنه و اینها... استاد هم به من گفتن ببین باز همون حکایت همیشگی ل و خ شده! 

کلی بحث کردیم قرار شد یه تکونی به خودم بدم...

یک ماه مونده به دکتری و من قراره خیلی تکون بخورم :)))

یقین دارم اگر خدا بخواد قبولم...



تاريخ : دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه 

که یادت نیاد تولد من چند پاییزه

 

هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته

چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته...

 

یه روزی میاد سالی یه بار هم یاد هم نیایم

از گذشته مون جز فراموشی هیچ چیزی نخوایم

 

از تو فکر ما، خاطراتمون می تونه رد نشه

بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه

 

فکر نکردن به خاطراتمونو بلد میشیم

می بینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم

 

انگار نه انگار به من می گفتی بی تو داغونم

انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم

 

می بینیم همو اونم یه جا که غرق احساسیم

با هر کی باشیم نباید بگیم همو میشناسیم

 

برای اینکه حتی یه لحظه سمت هم نیایم

میری و میرم بی خداحافظی بدون سلام

 

پ.ن: وقتایی که یه آهنگ پلی میشه و من میام ترانه شو همراه آهنگ اینجا تایپ میکنم یعنی خیلی غصه دارم... بعد 2 ماه اشکهام بالاخره ریخت... شاید چون از آشپزخونه بوی پیاز داغ می اومد کمک شد برای سبک شدنم... ریختن اشکهام...



تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

پلاسکو ریخت...

پلاسکویی که به واسطه کتاب دکتر گلابچی میشناختمش ریخت...

ریخت و چیزی ازش نموند...

اولش نفهمیدم...

بعد اعلام شد آتش نشانهایی اون جا محبوس شدن...

از ظهر دیروز تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم زنده ان...

زنده می مونن...

اما الآن نگرانم...



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

خدایا محاله اون زنو ببخشم

منظورم مادر پسره است....

حتی اگر پسره روزی بخشی از خانواده مون بشه

نمی بخشمش البته این به معنی کینه گرفتن نیست...

این به این معنیه که باید تقاص پس بده بابت دلشکستگی این روزها...

ازش نمیگذرم...

آهای زنیکه! بترس از آه مظلوم که چون شعله آتش به آسمان میره...

بترس...

از ماسک ریایی که سر کردی بترس...

از عقوبت خدا بترس...

خدا تقاص این طوفانی که راه انداختی خوب ازت میگیره...

زنده بمون و تماشا کن...



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

من مشکلات زیادی در زندگی دارم

ولی لب های من از آن ها خبر ندارند

آن ها همیشه میخندند

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

گاهی خدا ته ته ته یه گناهی رو به ما نشون میده و بعد میگه:

تهشو دیدی! حالا آروم بگیر و به حرفای من عمل کن...



تاريخ : شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

دیگه میخوام وبلاگمو آپدیت نکنم فقط بنویسم هر چی نیکولا میگه :)

نمیدونم چرا از خوندن پستهایی ازش که وصف حاله بیشتر از اینکه خوشحال شم که یکی مثل منه، از اینکه من تنها قربانی این حماقتها نیستم بیشتر غصه م میگیره...

بخوانید و بدانید نیکولا انقدر روح بزرگی داره که به زور تقاضای فالو و امثالهم نداره...

آ. میگه همه نوشته هاش در مورد خودش نیست... به نظر من که اشتباه میکنه... همۀ نوشته هاش روح خودش که همون روح ماست تو این زمونه جریان داره...


http://nikolaa.blogfa.com/post/1524



تاريخ : شنبه ٢٥ دی ۱۳٩٥ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

سلام

گاهی نمیشود که نمیشود...

گویا تمام شده و کسی جرأت نداره یا دلش نمیخواد که بگه شنیده داور سوت پایان رو زده...

گاهی هزار وعده دعا بی اجابت است...

من که این بار دعا نکردم...

اصلاً...

فقط دیشب از خدا خواستم امروز همه چیز قطعی بشه و نشد...

گاهی گدای گدایی و شهر با تو نیست...

هی میخوام به این فکر کنم که من تو این ماجرا هیچ نقشی نداشتم ولی این درد دنده های سمت چپم شرطی شده... تا بحث این ماجرا شروع شه دردش اوج می گیره...

صدای سوت پایان بازی داور رو دنده های من انگار زودتر از همه شنیده بودن...

خدایا دلم میخواد بگم راضیم به رضات... ولی پشتبندش میگم کاش پسر بودم و یه کشیده نثارش میکردم...

خدایا به داده و نداده ات شکر...



تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

تصمیم گرفته بودم روش تحقیق در معماری رو به حالت روزنامه ای و شب امتحانی بخونم... سه هفته شد ناامید شدم... 

شاید باید با یه کتاب آسونتر شروع کنم...

و یا با زبان :/ :0 :)



تاريخ : جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

تو این مدت وبداری تجربیات تلخ و شیرین داشتم

تا حد امکان اینجا مطرحشون کردم 

البته ناگفته نماند که در دوران دانشجویی ارشد، شاید کمی پخته تر،  مستقل تر و یا شاید کمی ترسوتر... قدمهایم اینحا محتاطانه بود و لرزان...

از آی تولد یو، به مرور آرشیو اینجا پرداخته ام.... در جستجوی پستهایی که امکان اعلان آنها در تریبون نماز جمعه نبود... دل پاک کردن آنها را آن هم از نوع شیفت دلیت ندارم... نهایتا خصوصی با حفظ ظن امکان هک شدن... لیکن اینجا خانه مجازی منست... محال است روزی آدرس آن را تغییر دهم تا آنکه ثبتش کرده باشم... اما شاید روزی نام نویسنده تغییر کند برای تلاش برای بقا... برای فرار از فنا... برای کشف هر آنچه مکشوف...  برای تقلا برای طلا...



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

اینو تو یکی از وبهای به روز شده دیدم...

http://panahh.persianblog.ir/post/5

باورم نمیشه حال این روزامون طوریه که ان

قدر امشب این ترانه به گوشت و خونم نشست که وقت دیدن شهرزاد اینطوری نبود...

=======================

گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه

گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه

هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه

تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا

دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه

قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان

بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه

گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه

 میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز

می کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه

سخت میگیری به من با این همه از دست تو

میشوم دلگیر شاید نازنین بی زار نه

گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه

وای انگار اونم مثل من دلسوخته است... یعنی مثل ما... ببین بعد این ترانه چی گذاشته...

از من گذشتی و من هم ازتو بگذرم ولی

با چون منی به غیرمحبت روا نبود



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

حال دیروزم حسادت نبود...

خدا به سر شاهده حسادت نمیکردم

ولی فکر میکردم جایی که کار میکنم برام ارزش قائلن

به این معنی که فکر میکردم ارزش کارم رو می دونن

ارزش خودم رو میدونن

و فکر میکردم اگر تشکرشون ازم کمه به این دلیله که بلد نیستن...

وای اگر حسادت نبود پس چرا همین الآن از تعریف دوباره ش تمام تنم به لرزه افتاده...

خلاصه اینکه ناشکر نیستم... میفهمم خدا چقدر هوامو داره... ولی این جوری...

از اینکه حسادت نمیکردم شاید مطمئن نباشم ولی از یه چیزی خیلی مطمئنم...

اونم اینکه بیشتر از اینکه برای اون ارزش قائل شدن و برای من نه... از این ناراحت شدم که منو محرم ندونستن که باهام در میون بذارن که این کار رو کردن... انصافاً زشت بود که بهم نگفتن... از این ناراحت شدم و دلم شکست... فهمیدم محرم نیستم اونقدری که فکر میکنم...

خوب دیگه به واسطۀ ژنتیکم مایه هایی از خودشیفتگی رو دارم :)

باید یه تکونی به خودم بدم...

ضمن اینکه از دیروز یه فکر ناجوری عین خوره افتاده به وجودم... باید دکترا برم تهران... میدونستم که رتبۀ تک رقمی میخوام ولی نمیدونستم که میخوام برم یه جای دیگه ولی الآن مطمئن شدم...

پ. ن 2: از دیروز همش بدی ها و اشتباهات اونی که باعث شد دلم بشکنه رو با خودم مقایسه میکنم... من خیلی خالصانه تر و صادقانه ترم... کاش خدا ببینه... و کاش خدا بدونه... 

پ.ن 3: کاش میشد این حرفا رو به خود طرفی که ازش ناراحتی بزنی... گفتنش برای خود آدم و فکر و خیال مشکلی رو حل نمیکنه...

پ.ن 1: خوب باش ولی زیاد نباش... زیاد که باشی زیادی می شی...
(یا به قولی: زیاد خوب نباش؛ زیادهم دم دست نباش؛ زیاد که خوب باشی دل ادم ها رو میزنی... زیاد که باشی؛ زیادی میشوی...)



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

10 ویژگی رفتاری آدمهای باهوش

منبع: http://chetor.com/1112-%DB%B1%DB%B0-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4/



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

دلم میخواد یه کاغذ درشت بگیرم و روش بنویسم

ارزش هر کس به اندازۀ حرفهایی است که برای نگفتن دارد...

باید مشق سکوت کنم...



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس
تاريخ : دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

تا حالا هیچوقت تو زندگیم انقدر احساس تنهایی نکرده بودم...

یکی ته کله م حسبی ربی میگه ولی به اندازه یه کوه بغض دارم... 



تاريخ : دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

الله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین

نسبت به بیست دقیقه پیش خیلی آرومترم...

خیلی 

نباید از کسی توقع داشته باشم

توقع و انتظار از غیر خدا کفره

و کفر بزرگترین گناهه

من خدا رو دارم و میدونم خدا هم خیلی خوشحاله که منو داره :)))



تاريخ : دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

افتادگی آموز اگر طالب فیضی 

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است...

 

خیلی ناراحتم 

خیلی دلم شکسته

تا الآن این شهر دوم منو به گریه ننداخته بود

لااقل بعد از فارغ التحصیلی 

ماجراهای خونه بد شکننده ام کرده 

بد... بد بودم و بدتر شدم 



  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ