تاريخ : شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٦ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست...

لسان الغیب حافظ شیرازی  



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

اردیبهشت بر همه کس شاد و خرم است...

اردیبهشت ماست که اردی جهنم است...



تاريخ : دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

خدایا گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه...

میفهمی شب مبعث رسولت گریه کردن بواسطه باخبر بودن از خوشی یه نفر که یادآور خوشی در نطفه خفه شده خودته یعنی چی...

بعید میدونم اینو تو آینده من دیده باشی...



تاريخ : دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

این بار پیامبری بیاور که تنها گوش کند... منتظر وارث بر حقت هستیم... ناامیدمون نکن...



تاريخ : یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

این تو تلگرام برام اومد:

موبایل که آمد،
دیدن را به صدا فروختیم!

تلگرام که آمد
صدا را به کلمه فروختیم!

امروز هم
واژه را به استیکرها میفروشیم

از آینده می‌ترسم...

 

برای آ. فرستادم... خب طبیعی بود که این بار روش نشد برام استیکر بفرسته...

داشتم فکر میکردم چقدر از آینده می ترسم که یهو فکر کردم نه اتفاقاً امسال از پارسال خیلی بهترم...

پارسال این روزا عمه جون ز. بستری بود و حالش هیچ خوب نبود... البته هنوز جواب نشده بود... پارسال این روزا من خورده بود تو ذوقم به خاطر رتبۀ دکتری... پارسال این روزا فکر میکردیم قراره اتفاقهایی بیفته که کلاً نیفتد یا فعلاً نیفتاد و التهابهای اون دوران جای خودش رو داد به روزهای پرآشوب و پرتنش و مایی که به سلامت از اون طوفان گدشتیم... الحمدلله این روزا بحث انتخابات خونۀ ما داغ شده و کلی بحث داریم که بکنیم و کلی فکر که فراموش کنیم همه چیزو...

من این روزها از گذشته بیشتر از آینده میترسم... از اینکه از گذشته یاد نگرفته باشیم... از اینکه باز بی محابا اعتماد کنیم و اجازه بدیم بقیه از خوب بودن ما سوء استفاده کنن... از اینکه... از اینکه یادمون بره خدایی هست که از اول تا آخر همه چیز رو می دونه... و همین الآن میدونم که داره منو به فرشته هاش نشون میده و میگه: دیدید گفتم باورم داره...

خدایا... حالم خوبه این روزها و ازت ممنونم... درسته نفهمیدم چرا ولی ازت ممنونم انقدر که نمی تونم تصور کنم...

خدایا مرسی که تو جوونی بهم فهموندی چیزی تو این دنیا پایدار نیست جز تو که خودت خالق این دنیایی...

ممنون بابت این بزرگ شدن ام پی تری ای که تو این چند ماه داشتم و داشتیم و از همه مهمتر... اون داشته

ممنون خدا...

پ.ن: الآن یه ربعه که وارد سوم شدیم... روز معمار مبارک :)



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس
تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس
تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

الحمدلله از پارسال خیلی خیلی بهتر شدم خیلی...

یعنی درواقع حس میکنم خوب هم شده!

خب طبیعیه تخصصیم کم شده که خب نخونده بودم دیگه!

ولی جالبه درصدهام... زبان رو از پارسال خیلی بهتر زدم... استعداد عین پارسال... تخصصی کمتر... ولی تراز و رتبه اینهمه بهتر... یا تأثیر زبان خیلی زیاده یا امسال خیلی سخت بود!

م. پیشنهاد داده همه جا رو بزن... البته همه جا یعنی اصفهان و تبریز... تهران ها رو که میزنم... نمیدونم... خودم هم بدم نمیاد... شما که غریبه نیستید تو ذهنم دارم به شبانه فکر میکنم... بذار دفترچه ها بیاد ببینم شهریه ش چه طوریاست...

احتمالاً انتخاب میکنم احتمال داره دعوت به مصاحبه نشم... اینجوری لااقل پشیمونی برام نمی مونه..

بعداً نوشت: با یه سرچ کوچیک در می یابیم شبانه حداقل برای هشت ترم 50 تومن هزینه شه... شاید بعدها پشیمون شم ولی فعلاً شبانه نمیخوام برم... شاید روزانه های همه جا رو زدم برای مصاحبه... تا خدا چی بخواد... 

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

کلاً از 6 خوابیدم تا 10!

بعد خواب دیدم ست_اری وزارت علوم داره تو یه جمع خیلی شیک و مجلسی در مورد موفقیتهام تو دوره ارشد سؤال میکنه و هی ازم تعریف میکنه :)))



تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ | ٤:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

این هر چی خیره بشه 

با هر چی خیره بشه هایی که قدیم تر ها می گفتم 

فرقش از زمین تا آسمونه...

بعد سال 95 (خدا عمه جون ز رو بیامرزه که دوباره دلتنگیم براش به حد مرگ شد) و مهمتر از اون، اون ده ماه کذایی که از دی ماه 94 شروع شده بود...  فهمیدم همه دنیا بخواد و تو بگی نه... نخواد و تو بگی آره تمومه... همین که اول و آخر تو هستی...  به محتاج تو محتاجی حرومه...

پ.ن 1: فردا یعنی امروز جوابهای دکتری میاد... رتبه ها یعنی 

پ.ن 2: امروز دانشگاه برای سال بعد تایید کرد و میره برای مراجع بالاتر...

پ.ن 3: شب تحویل و باز من بیدار 

پ.ن 4: موقع نوشتن ترانه صدای یاکریم از کوچه اومد... خیر باشه ان شا اله...



تاريخ : یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

هیچوقت هیچوقت نمیتونم هضم کنم چه جوری همه عکس خودشون رو میذارن پروفایل تلگرام!

اونها خودشیفته ان یا من، من نفرت انگیز بینی دارم :/

پ.ن: خدا همۀ مریضها رو شفا بده... بالاخص اون مریضی که تو غربت گرفتار شده و مادرش الآن داره پشت تلفن گریه میکنه...



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

باز دلم کربلا میخواد... 

چرا گاهی اینجوری میشم؟!؟ 

چرا نمیریم؟!؟

چرا تنبلی میکنیم!؟!

نقدا دلم میخواد یکی بره کربلا و برام جانماز ازونجا سوغات بیاره... تربت میخوام... و تسبیحی که سوغات عمه جونم نباشه... دلم تنگ شده برای کربلایی که هیچوقت نرفتم... 

کاش لااقل امکانش نبود که برم! بعد انقدر دلم نمی سوخت! 

خدایا... 4 روز دیگه جواب دکتری میاد یهو به ذهنم رسید و این دو تا رو گذاشتم کنار هم... هر دوش برام عزیزه و برای هر دوش زحمت نکشیدم... ولی تو لطفا کربلا رو برام جور کن... چرا پ. اعتقادی به سفرهای زیارتی نداره!؟! 

قسمت ما همه کربلا کن...



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

باور کنم یا نه

اینکه این روزا قلبم تا سرحد مرگ تیر میکشه و دلم میخواد درش بیارم بندازمش دور

فقط و فقط میتونه یه دلیل داشته باشه...

میدونم دکترای امسالم آزمایشی بود

میدونم پیش شرط مقاله رو ندارم...

میدونم و هزار میدونم دیگه

منتها!

منتظرم...

نتیجه این کنکور برام خیلی مهمه!

عقلم اینو نمیگه... درد قلبم اینو میگه...

خوشحالم که نخوندم برای امسال وگرنه چقدر اضطراب می داشتم...



تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس


تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

میشه گفت س تنها یادگار من از دوستیهای دوران دانشکده است...

اگرچه حتی بهش گفته بودم که مخالف بودم با تصمیمش اما الآن فارغ از همه نگرانیهام از خدا براش تداوم شادی شو(نو) میخوام :)))

گاهی از خودم تعجب میکنم... گاه هایی که زیاده



تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساریتوس

دخترها بی دلیل "بابائی"

نشده اند...
دخترها خوب میدانند
هربار که دلشان از
نامردی هایِ دنیا بگیرد؛
دستی ایمن و مردانه،
به دور از حسِ نیاز رویِ
سرشان نوازش میشود...
دستی که جز عشق عطرِ
دیگری ندارد..
دختر ها خوب میدانند
 "قبل از تاریکی هوا برگرد"
 نهایتِ عشق مردی
به نام پدر است...

پ.ن: متن از طریق تلگرام به دستم رسید...


تاريخ : یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

انقدر بده وسط سعی در تولید، توزیع و اشاعه حسهای خوب

تلویزیون عر بزنه که

زمان بدون تو سر گذر ندارد...

و کسی که نباید لبخند از روی صورتش بره با بغض همنوای آهنگ بشه...



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس
تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

اگر من اینقدر مورد عنایتم پس چرا اوضام اینه!؟!

اه... باز هم شب بیداری قبل پروژه و باز هم توهم خود خاص بینی...



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساریتوس

اگر من اینقدر مورد عنایتم پس چرا اوضام اینه!؟!

اه... باز هم شب بیداری قبل پروژه و باز هم توهم خود خاص بینی...



  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ